+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:3 توسط Niyayesh
|

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی به سوی خویش مرا میكشد چه خون و چه خاك محبت است كه زنجیر می شود گاهی مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد كلام حق دَم شمشیر می شود گاهی
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:33 توسط Niyayesh
|

باید از اینجا رفت نه فقط از اینجا ؛
-که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-
حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،
هرکجا "اینجا" نیست .
آنچه اینجا به میان است ،
ز درون پیدا نیست !
رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛
گرازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !
* * *
صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،
به درون باید رفت ، شاید ؛
-از درون باید رفت !
من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟
"رفتن" من به کجاست ؟
: - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!
- اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!
- اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!
- یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...
(شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)
* * *
: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،
ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !
[پیش دهقان صبور ،
مردی از جنس غرور ،
که دل غمزده اش گهگاهی ،
میکند یاد ز ایام سرور ،
و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]
و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،
پر از احساس ، ز شور ،
من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،
به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،
پر از "اشعار شعور".
* * *
حال این شعر ز چیست ؟
شور شاعر ز کجاست ؟
اصلا آن شاعر کیست ؟
نسبتم با او چیست ؟
یا دگر ...
- ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :
" تو چه خواهی گفتن ؟!
سر صحبت با کیست ؟!
اهل "رفتن" هستی ؟!
دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"-
مثل اینکه ناگاه ،
میخوری سیلی محکم از باد ،
من به خود می آیم ! ..؟..!
بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛
چون پری آویزان !
برگ زردی ریزان !
که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛
ماندم و ماندن من طول کشید ..
ولی انگار ازین فاصله میترسم من !
- دوقدم مانده به خاک ،
- سالها تا افلاک ...
؛ این یکی میدانم ،
دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !
(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)
پس به وجدان شعورم گویم :
["شعر" از آن تو هست ،
تا که "افسانه" تو زنده شود ؛
با "رفتن"!]
* * *
میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،
من در افلاک "خود"م را بینم ،
(بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)
"خودآ" را بینم ...
بروم پس بروم زود ،
.."خودآ" آنجائی ؟؟؟
* * *
گر به افلاک رسم ، خواهم خواند
همه را خواهم خواند
آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند
چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...
* * *
"شعر" یعنی :
به احساس خدائی "رفتن"
"رفتن" اینک یعنی :
به "خود" آغشته شدن ،
به زمان و به مکان طعنه زدن ،
به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.
"رفتن" اکنون یعنی :
قافیه باختن و دربدری !
پس به امید خدا ،
من رفتم...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 7:7 توسط Niyayesh
|

گاهی اوقات ...--------... به نظر میرسید تو
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟
تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!
و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم! 
تا آخر دنیا با من خواهی ماند
حالا که رفتی فهمیدم !!!
که فقط به نظر میرسید.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:24 توسط Niyayesh
|

خدایا مرا زندگانی بده نداری مرا مرگ آنی بده که من سیرم از ذلت روزگار مرا هر چه لایق تو دانی بده اگر زندگانی همین است و بس امیدی مرا در جوانی بده در رحمتت را بسویم گشای مرا لذت جاودانی بده نباشم اگر لایق بندگی مرا رسم آن تا توانی بده کنم من سپاس تو یزدان همی خدایا مرا یار جانی بده بود دست تنها بسویت دراز ز رحمت مرا هر چه دانی بده ********** هر بحران ممکن است در جهت مثبت یا منفی حرکت کند این وظیفه شماست که بحران را به موفقیت تبدیل کنید. "کیم ووچونگ" -------------- از همین امروز... تصویر آن آینده فوق العاده را ترسیم کن. برای تحقق آن یک برنامه ریزی واقع بینانه بریز برنامه خود را در زمان حال به مرحله ی عمل در آور. -------------- به آنچه در گذشته اتفاق افتاده نگاه کن چیزهای باارزشی از آن بیاموز از آنچه آموخته ای برای بهینه کردن زمان حالت استفاده کن... -------------- فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج می رسد. در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک کوه استوار است. -------------- چه بسیار شود چیزی را ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر در آن بوده است. "بقره - ۲۱۶"
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 توسط Niyayesh
|

. اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:1 توسط Niyayesh
|

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود دادم در این هوس دل دیوانه را به باد این جست و جو نبود! هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم بی آن که خود بدانم ازین گونه بی قرار مشتاق کیستم! رویی شکفت چون گل رویا و دیده گفت: "این است آن پری که ز من می نهفت رو خوش یافتم، که خوشتر از ین چهره ای نتافت در خواب آرزو..." هر سو مرا کشید پی خویش در به در این خوش پسند دیده زیبا پرست من شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار بگرفت دست من. وان آرزوی گم شده بی نام و بی نشان در دورگاه دیده من جلوه می نمود در وادی خیال مرا مست می دواند وز خویش می ربود. از دور می فریفت دل تشنه مرا چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود وانگه که پیش رفتم، با شور و التهاب دیدم سراب بود! بیچاره من، که از پس این جست و جو، هنوز می نالد از من این دل شیدا که "یار کو؟ کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب؟ بنما، کجاست او ...!" 
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط Niyayesh
|

از دياری به دياری ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون ديریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تيره آواری از ابر گران
چو می آميزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان
مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم.
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:46 توسط Niyayesh
|

بهار هر کسی تحویل سال است و بهار عاشقان دیدار یار ... دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزو می کنم 
سال نو مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:55 توسط Niyayesh
|

زندگي معجون درد آوري است از لبخند هاي زود گذر زندگي رويا نيست زندگي زيبايي است این گره یکی از سمبل های ولنتاینه این گره رو بیشتر از بقیشون دوست دارم البته گل سرخم دوست دارماااااااا تفسیر این سمبل اینه: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد عشق جاوداني و پايدار است. این مقدمه ای بود واسه اینکه بگم ولنتان مبارک مخصوصا ولنتاین تو این گلم تقدیم به کوچولویه خودم 
انبوه غم و اندوه و سيلاب اشک
زندگي باغ گلي است که از آن بايد چيد
عشق را... عاطفه را...
و به گلدان دل خويش نهاد
زندگي بودن نيست، زندگي زيستن است
زندگي جنبش و جاري شدن است
از سر آغاز تا به جايي که خدا مي داند
مي توان بر درخت تهي از بار زد پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست











Happy valentine day 













...![]()

+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:30 توسط Niyayesh
|
