تبليغاتX
(¤¯`کلبه ی کوچک دل`¯¤)

(¤¯`کلبه ی کوچک دل`¯¤)

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي

باید از اینجا رفت

نه فقط از اینجا ؛
-که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-
حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،
هرکجا "اینجا" نیست .
آنچه اینجا به میان است ،
ز درون پیدا نیست !
رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛
گرازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !
* * *
صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،
به درون باید رفت ، شاید ؛
-از درون باید رفت !
من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟
"رفتن" من به کجاست ؟
: - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!
- اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!
- اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!
- یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...
(شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)
* * *
: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،
ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !
[پیش دهقان صبور ،
مردی از جنس غرور ،
که دل غمزده اش گهگاهی ،
میکند یاد ز ایام سرور ،
و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]
و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،
پر از احساس ، ز شور ،
من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،
به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،
پر از "اشعار شعور".
* * *
حال این شعر ز چیست ؟
شور شاعر ز کجاست ؟
اصلا آن شاعر کیست ؟
نسبتم با او چیست ؟
یا دگر ...

- ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :
" تو چه خواهی گفتن ؟!
سر صحبت با کیست ؟!
اهل "رفتن" هستی ؟!
دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"-
مثل اینکه ناگاه ،
میخوری سیلی محکم از باد ،
من به خود می آیم ! ..؟..!
بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛
چون پری آویزان !
برگ زردی ریزان !
که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛
ماندم و ماندن من طول کشید ..
ولی انگار ازین فاصله میترسم من !
- دوقدم مانده به خاک ،
- سالها تا افلاک ...
؛ این یکی میدانم ،
دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !
(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)
پس به وجدان شعورم گویم :
["شعر" از آن تو هست ،
تا که "افسانه" تو زنده شود ؛
با "رفتن"!]
* * *
میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،
من در افلاک "خود"م را بینم ،
(بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)
"خودآ" را بینم ...
بروم پس بروم زود ،
.."خودآ" آنجائی ؟؟؟
* * *
گر به افلاک رسم ، خواهم خواند
همه را خواهم خواند
آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند
چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...
* * *
"شعر" یعنی :
به احساس خدائی "رفتن"
"رفتن" اینک یعنی :
به "خود" آغشته شدن ،
به زمان و به مکان طعنه زدن ،
به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.
"رفتن" اکنون یعنی :
قافیه باختن و دربدری !
پس به امید خدا ،
من رفتم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 7:7 توسط Niyayesh |

گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟

نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟

که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!

نــــــور

...--------...

به نظر می‌رسید تو

تا آخر دنیا با من خواهی ماند

حالا که رفتی فهمیدم !!!

 که فقط به نظر می‌رسید.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:24 توسط Niyayesh |

 

خدایا مرا زندگانی بده

نداری مرا مرگ آنی بده

که من سیرم از ذلت روزگار

مرا هر چه لایق تو دانی بده

اگر زندگانی همین است و بس

امیدی مرا در جوانی بده

در رحمتت را بسویم گشای

مرا لذت جاودانی بده

نباشم اگر لایق بندگی

مرا رسم آن تا توانی بده

کنم من سپاس تو یزدان همی

خدایا مرا یار جانی بده

بود دست تنها بسویت دراز

ز رحمت مرا هر چه دانی بده

**********

هر بحران ممکن است در جهت مثبت یا منفی حرکت کند این وظیفه شماست که بحران را به موفقیت تبدیل کنید.

"کیم ووچونگ"     

--------------

از همین امروز...

تصویر آن آینده فوق العاده را ترسیم کن.

برای تحقق آن یک برنامه ریزی واقع بینانه بریز

برنامه خود را در زمان حال به مرحله ی عمل در آور.

--------------

به آنچه در گذشته اتفاق افتاده نگاه کن

چیزهای باارزشی از آن بیاموز

از آنچه آموخته ای برای بهینه کردن زمان حالت استفاده کن...

--------------

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج می رسد.

در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک کوه استوار است.

 --------------

چه بسیار شود چیزی را ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر در آن بوده است.

"بقره - ۲۱۶"

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 توسط Niyayesh |

JavaScript Codes

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ



دریافت كد ساعت