ای که دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی نو زین که گویی قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
بوی پیراهنت اینجا و اکنون
کوها در فاصله سردند
دست در کوچه
و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید
و به را اندیشیدن
بی نجوای انگشتانت
یاس را رج میزند
و جهان از هر سلامی خالی ست...
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:14 توسط Niyayesh
|

+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:3 توسط Niyayesh
|
