غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي؛
لب ز خنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفت و گوي غنچه و گل از ميان باغچه
باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر ميكني
راستي كداميك درست گفته اند؟
من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل يكي دو پيرهن
بيشتر ز غنچه پاره كرده است.
*قيصر امين پور* 

+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 4:13 توسط Niyayesh
|

من می خواستم برسم توی حرفات به صدا
به الفــبای نجیب واسه ی ذکـــر دعا
من می خواستم برسم به همه کنایه ها
به حقیقت تنت ، تو تموم سایه ها
دل من دل من ، دیگه تسلیم تو بود
با حقارت تنم دل به تعظیم تو بود
من می خواستم برسم ، به تو خوب توعزیز
تا یه سایه بون بشی ، واسه من وقت گریز
نتونست پر بکشه نفس خسته ی من
به صدات نمی رسید لبای بسته ی من
من فقط یه بی نصیب ، من فقط یه دردمند 

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:42 توسط Niyayesh
|

خودم را به مردن ميزنم ************** ************** هرشب بيا

تا ندانم هستم
و باز هستم
تو خود را به من نشان نده
ولي من تو را ديده ام
بوي تو را حس کرده ام
در نيايش هاي شبانه
م . ن![]()

کنار راه
مه ماه
مي آيد با ما
هرشب بيا انجا
باخوشه اي انگور
هرشب بيا
با دانه انجير
پاييزان
در باغ ماه
هرشب بيا
بادامني تمشک وعشق
م . ن![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:11 توسط Niyayesh
|

این شب ها

چشم های من خسته است
گاهی اشک
گاهی انتظار
این سهم چشم های من است؟!!
...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:59 توسط Niyayesh
|

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيد مجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي رهگذري بودم که ميگذشت... *.*.* از دوست داشتن انصراف نده ... حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده ... عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری ... اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت و رفت، علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره *.*.*


+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:46 توسط Niyayesh
|

کنج عزلت .. گوشه خلوت .. درد بي درمان .. نماز بي پايان 
اشک چکيده .. بغض رهيده .. بي سر و سامان ...
بي مي و رقصان ...
ازلت تا به کي ؟ غربت تا کجا ؟؟
خدای مهربانم :
من نیز چون تو تنهایم
اما آن کجا و این کجا؟؟؟
تو تنهایی چون همتایت وجود ندارد
اما من... تنهاییَم تنهایی نیست. درد بی کسیست.
نمی دانم.... شاید...
می خواهم تو کَسَم باشی، تو یاورم باشی،
مونسم باشی...
تو در من باشی و من...
دلم می خواهد همواره ذکر لبم یادِ تو باشد
و شاه کلید قلبم یاد تو
خود می دانم بدم، کَمَم، ناچیزم...
برای هرچه بد کردم
برای آنچه بد بودم
"" پشیمانم... "" 
ولی امیدوارم .....
امیدوار به لطف و عنایتِ تو ، به رحمَتَت
پوزشم را بپذیر و دستم رها مکن
که بی تو در این دنیای وانفسا هیچم و پوچ
خدایا من در عرش کبریایی
چو ن تویی دارم که خود ...
" معبودا "
هر گاه سرم را به آسمان برده و از درگاهت
خواسته ای داشتم این بود
پرورگارا به من ارزانی دار
اما خوب که تامل می کنم
" همیشه خواسته ام به من ارزانی داشته باشی"
" دریغ ... "
هیچ گاه نخواستم از من بستانی
آری
همینک می گویم:
" با ر الـــــــــــها "
از من بگیر وسوسه شدن در مقابل شیطان رانده شده
از من بگیر ترس را بگیر از من غیبت کردن را
از من دور کن نا امیدی و یاس را
از من دور کن
.
.
.
یا غفار تو بخشنده ای کجا برم به جز درگت
گناه هانم در پیشگاه تو بخشوده می شود
خود گفته ای : اگر گناهان به عدد
شن ها یا ستارگان آسمان باشد
و اگر بار گناهان به سنگینی یه کوه ها باشد
باز آی باز آی هر آن چه کردی باز آیی
پروردگارا آمدم
و تو چون همیشه مرا چون طفلی در آغوش خود گرفته ای
و چه امن است در آغوشت آرمیدن 
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:11 توسط Niyayesh
|

نفس میکشیم به حکم تقدیر میمانیم به فرمان سرنوشت میجوئیم به تدبیر اندیشه میخواهیم به خواهش دل زندگی میکنیم به امید رسیدن به ارزوها مبارزه میکنیم به امید رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت ان زمانی که بی مهری های زمانه بارها مرا چون شیشه های شکننده خورد می کند ولی من چون صخره های پایدار همچنان ایستاده ام. زندگی را دوست دارم و دلبسته به انانی هستم که در دلم جای دارند (¤¯`کلید قفل ها`¯¤) مهـم این نیست که قفلها دست کیه مهم اینکه همه ی کلیدها دست خداست ![]()

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:10 توسط Niyayesh
|

ای شادی آزادی ای شادی آزادی روزی که تو باز آیی با این دل غم پرورد من با تو چه خواهم کرد؟ غمهامان سنگین است دلهامان خونین است از سر تا پامان خون می بارد ما سر تا پا زخمی ما سر تا پا خونین ما سر تا پا دردیم ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم وقتی که زبان از لب می ترسید وقتی که قلم از کاغذ شک داشت حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت ما نام تو را در دل چون نقشی بر یاقوت می کندیم وقتی که در آن کوچه تاریکی شب از پی شب می رفت و هول سکوتش را بر پنجره بسته فرو می ریخت ما بانگ تو را با فوران خون چون سنگی در مرداب بر بام و در افکندیم وقتی که فریب دیو در رخت سلیمانی انگشتر را یک جا با انگشتان می برد ما رمز تو را چون اسم اعظم در قول و غزل قافبه می بستیم از می از گل از صبح از آینه از پرواز از سیمرغ از خورشید می گفتیم از روشنی از خوبی از دانایی از عشق از ایمان از امید می گفتیم آن مرغ که در ابر سفر می کرد آن بذر که در خاک چمن می شد آن نور که در آینه می رقصید در خلوت دل با ما نجوا داشت با هر نفسی مژده ی دیدار تو می آورد در مدرسه در بازار در مسجد در میدان در زندان در زنجیر ما نام تو را زمزمه می کردیم: آزادی! آزادی! آزادی! آن شب ها، آن شب ها، آن شب ها آن شب های ظلمت و وحشت زا آن شب های کابوس آن شب های بیداد آن شب های ایمان آن شب های فریاد آن شب های طاقت و بیداری در کوچه تو را جستیم بر باد تو را خواندیم آزادی! آزادی! آزادی! می گفتم: روزی که تو باز آیی من قلب جوانم را چون پرچم پیروزی بر خواهم داشت وین بیرق خونین را بر بام بلند تو خواهم افراشت میگفتم: روزی که تو باز آیی این خون شکوفان را چون دسته گل سرخی در پای تو خواهم ریخت وین حلقه ی بازو را در گردن مغرورت خواهم آویخت ای آزادی! بنگر! آزادی! این فرش که در پای تو گسترده ست از خون است این حلقه گل خون است گل خون است.... ای آزادی! از ره خون می آیی اما می آیی و من در دل می لرزم: این چیست که در دست تو پنهان است؟ این چیست که در پای تو پیچیده ست؟ ای آزادی! آیا با زنجیر می آیی....؟ 



+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:37 توسط Niyayesh
|
